
ماه خدا آمد![]()
امیدوارم ماه خوبی در این ایام داشته باشید همراه با سلامتی![]()
نماز روزه ی تک تک تون قبول باشه![]()
برام دعا کنید![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه |
قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟
جرمم چیست ؟ گناهم چیست ؟ تاوان گناهم چند سال هست ؟
چوبه دار ، آیا مجازاتی عادلانه هست ؟
حال آن مجازات را با اشتیاق می پذیرم و اعتراف میکنم و سر به فرمان قاضی چرخ و فلک فرود می آورم مرگ را با آغوش باز پذیرا میشوم چون تو........... از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روزی ؛ تیره بختی و سرگردانی را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند .....
میگویند جرمم خیلی سنگین است جرمی که دیگر مجرمانش کم شده ، دیگر کمتر کسی خود را آلوده میکند ...
جرم من عشق است ، دوست داشتن است ، وفاداری و دل نشکستن است
یاد شاعر توانای معاصر فریدون مشیری افتادم :
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ، سینه دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزاده گی ، پاکی ، مروت ابلهی است ......
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نروییده بود ، فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست ، درکویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق !
گفتگو از مرگ انسانیت است .
مرا به همه چیز محکوم کردند ، عیبهایی را که برایم شماردند باعث شد در اندیشه هایم و خیالات خودم گم شوم ، قدرت تمرکز نداشتم گویی افکارم را از دست داده بودم ... انگار گناهکار من بودم که عاشق شده بودم ... انگار همه چیز حقیقت داشت جزء عشق خالصانه ی من !
حس کردم در محضر معلمی هستم بدون داشتن جواب موجه برای انجام ندادن کارهایش ....
زبانم بند آمده بود ، اما در درونم فریادی بود ، اعتراضی ، و حرفهایی که هیچ کس را محرم شنیدارش را نمی دانستم ....
همه آنها را در درونم خفه کردم و گوش دادم با آنکه برایم سخت بود : بر عشقم نهیب می زدند ، با تمسخر نگاه میکردند و به محبتهایم به چشم تحفه های به درد نخور می نگریستند .
اما آنها برای من مادیات نبودند همه تک تک آنها احساسات من بودند ، احساساتی که عادت داده شدند ، و مرا به جرم اینکه عاشق شده ام ، دوستش دارم محکوم به جدا شدن کردند و خواستند جسم ما را از هم جدا کنند با خورد کردن احساسات و یا با شکستن غروری که دیگر .................. چیزی نمانده بود تا التیام یابد .
انگار دروغ و ریا کاری بهترین کلیدهای موفقیت و رسیدن به هدف است .
چرا ؟
این متن را به کسانی تقدیم میکنم که میخواهند مرا از عزیزترین کس زندگیم دور سازند ، غافل از اینکه این جسممان هست که دور میشود نه قلبهایمان .
ای عشق اولین وآخرینم دوستت دارم![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه |

رفتی و تنهام گذاشتی
توی قلبم پا گذاشتی
تو که گفتی من می مونم
چرا رفتی و نموندی
حالا که تنهای تنهام
واسه دله خودم می نویسم
می نویسم تو کجایی
کی میایی کی میایی
تو که رفتی من اینجا تنهام
دیگه طاقتی ندارم
دیگه سخته بی تو موندن
بی تو هیچ معنای نداره
..............![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه |
سلام دوستان من و ببخشید که دیر آپ کردم این چند روز نبودم نمی تونستم کار داشتم
سر وقت به همتون سر میزنم تک تک پیامهاتون را خواندم
و واقعآ ممنونم از همتون جدآ شرمندم کردی
ولی قول میدم سر بزنم بهتون حتمآ
موفق و شاد باشید
خدانگهدار فعلآ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه |
بازم دلم گرفته گریه ام اختیاری نیست
گریه ام اختیاری نیست
آخه جز گریه من و کاری نیست
یه عمر از محبت بی نصیبم ای خدا
من غریبم ای خدا
چرا جز گریه من و کاری نیست
اگه عشق همین , اگه زندگی اینه
نمی خوام چشمام دنیا رو ببینه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه |
می دونم تموم حرفات یاده مهربون , بهونه ست
کاش می دیدی که همیشه چشم تو , چراغ خونه ست
کاشکی حرفهای تو راست بود
کاشکی رفتنت خراب بود
عمر عشق در نمی اومد
تمومه قصه یه خواب بود

کار از این حرفا گذشته, تو دیگه بر نمیگردی
از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی
تو بگو با چه امیدی چشم به راه تو بمونم
وقتی که از توی چشمات ته قصه رو می خونم
اگه دل بریده از من دل من اما باهاته
رفتنت منو سوزنده ,نوبت خاطرهاته
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه |
بچه ها من خیلی دوست دارم تو وبلاگتون نظر بذارم ولی متاسفانه نمیشه نمیدونم چرا همش
میگه امکان درج متن تبلیغاتی وجود نداره.![]()
جدیدا سلام کردن هم شده تبلیغات
از اینکه
نظر میدین ممنونم از همتون تشکر میکنم![]()
![]()
امیدوارم این مشکل هر چه زودتر حل بشه
تا من بتونم درباره ی وبتون نظر بدم و جواب محبت شما عزیزان رو بدم
دوستدار شما مهدیه![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط مهدیه |
امــــــــــــــروز تولـــــــــــــــــد وبلاگــــــــــمه![]()
یکســــــــــاله شــــــــد![]()
![]()
پـــــــــــــــــــــــــس تولــــــدت مبارک(عشــــــــــقولانه)![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط مهدیه |
امیدوارم حالتون خوب خوب باشه![]()
ببخشید که خیلی دیر آپ کردم ![]()
همتون رو دوست دارم![]()
تقدیم به شما عزیزان![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط مهدیه |